تبليغاتX
اشعار طنز زرویی نصر آبادی
مثنوي ملاّنا!
سلام.باز هم از نظراتتون ممنونم.باز خوبه اين وبگذر آمار رو ثبت ميكنه وگرنه نااميد ميشدم.اينم از شعر كلاسيك بعدي:

             مثنوي ملّانا!



«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
اي حسام الدين! كجايي؟ دير شد!
قصّه بايد گفت، امّا قصه كو؟
گر تو مي داني، بيا، بنشين، بگو
شرح معني مي دهم، احسنت! زه!
گر تو بهتر مي دهي شرحش، بده
يا به قول شاعر شيرين سخن
«گر تو بهتر مي زني، بستان، بزن!»
تا كه احساسم بياباني شده
شعرهايم بند تنباني شده!
سوز و ساز من ز جاي ديگر است
اي برادر! وضع من خر تو خر است
من چه گويم؟ بشنو از باباي من
داستان خواستگاريهاي من
تا كه اشكم ريخت در اين راستا
شعرهايم آبكي شد اي فتي!
اي حسام الدّين كلينكسي بيار
تا بگويم داستاني گريه دار
***
بود در اقصاي «جابلقا» كسي
بود سنّ و سال او نزديك «سي»
مبتلا چون ما به دردي لاعلاج
داشت در سر، آرزوي ازدواج
از تكاپو، گوي توفيقي نبرد
عاقبت هم طفلكي ناكام مرد
بي عروسي، بي پلو، بي «ريم، دارام»
«پس سخن كوتاه بايد، والسلام!»
***
گر كني تحقيق، در اين داستان
«در حقيقت، نقد حال ماست، آن»
اي حسام الدّين! بگو با آن عزب
ازدواج المرء احلي من رطب!
مثنوي با اين قشنگي ساختيم
كك به تنبان شما انداختيم!
حال، اي نابردگان از عمر، كام
اين شما و اين وزيران عظام
گر شما هم نسبتاً مثل منيد
دست اندر دامن ايشان زنيد
تا بيابان شما بستان شود
خانه هاتان «ازدواجستان» شود!

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:33  توسط تشنه دريانورد  | 

سلام-بعد از چند روز دوباره نصر آبادي اومد.آقاي زرويي حكايت هم ميگن.اينم يكي از حكاياتشان:

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.
شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.
شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»
شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»
شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»
باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.
ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»
شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.
شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.
شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»
شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.
آخرين خبر با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:
بيهده گشتيم در جهان و به نوبت«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:47  توسط تشنه دريانورد  | 

«آپ تو ديت»
سلام بر شما شعر دوستان خنده رو.شعر باحال دیگری از آقای زرویی.حتما بخونید

   پسرم، در معاونت، بايد / «آپ تو ديت» بود و «روز آمد»
بايد اول بدون سوخت و سوز / باخبر باشي از وقايع روز
به رئيس ات نگر به اين نيت / كه به چي مي دهد اهميت
هرچه را دارد او علاقه به آن / بيشتر در همان زمينه بخوان
از فلان «ميس» يا فلان «مستر» / تا به تركيب تيم منچستر
اند اندك تو با همين تدبير / مي شوي مرجع جناب مدير
با دو صد كبر و با دو نخوت و فيس / مي شوي دمخور جناب رئيس
مي شوي صبح و عصر و وقت ناهار / هي مرتب به دفترش احضار
وقت صحبت، بكن به حد وفور / انگليسي براي او بلغور
- حرف لاتين اگر كه پيش نبرد / عربي هم به درد خواهد خورد -
مي كنند استفاده، اهل تمييز / اصطلاحات فلسفي، يك ريز
كلمات «قلنبه» در گفتار / دو سه تا محض احتياط بيار
نكن اظهار فضل، جان پدر / كه شود حضرت رئيس، پكر
في المثل، هي بگو: «شما ماهيد / خودتان از قضيه آگاهيد»
يا بگو: «واقفيد اگرچه از آن، / محض يادآوري است، اين سخنان»
يا كه: «من از شما گرفتم ياد / درس پس دادن است اين، استاد!»
با همين حرف بي ستون و اساس / مي كند غبغب رئيس آماس
كه: «بسا تخم ها گذاشته ام  / كه خودم هم خبر نداشته ام»
يا: «چه شاگرد خوب و دانايی / چه سري، چه دمي، عجب پايي»
محض ترميم اعتبار خودش / مي نشاند تو را كنار خودش
چه بسا با خودش، تو را سرتير / ببرد دفتر جناب وزير
كند از هوش و دانش ات تعريف / بعد از آن، سور و سات توست رديف           

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط تشنه دريانورد  | 

در اهميت نصيحت و لزوم دل دادن به فرزند به آن فرمايد

 

چانه ام تازه گرم شد همچين / در نرو، گوش كن حسام الدين
دست از اين قورباغگي بردار / بازي و ورجه ورجه هم شد كار؟
به كه تجديد ارتباط كنيم / بنشين با هم اختلاط كنيم
ننشين پاي كارتون، پسرم / من كه از كارتون قشنگترم!
من نه حرف جفنگ خواهم زد / حرفهاي قشنگ خواهم زد
وقت را جاي اين كه حيف كني / صحبتي مي كنم كه كيف كني
هر كسي كار داشت، رد كردم / اين همه كاهگل لگد كردم
مي كند خنده، هر كه رد مي شه / گر تو هم نشنوي كه... بد مي شه
من كه بي مال و ثروتم، روراست / ارثت از من، همين نصيحت هاست
ارث بابا كه اين نواله بود / عينهو آش كشك خاله بود
فارغ از ملك و مال و دولت و جاه / بنده قابوسم و تو گيلانشاه
بنده با هر طبيب گفتم درد / جاي درمان، مرا نصيحت كرد
ور كشيدم ز بي كسي فرياد / جز نصيحت، كسي به بنده نداد
از ابوحفص سغدي و نيما / تا فلان مجري صدا _ سيما
عاقبت در رگم به ناچاري / شد نصيحت به جاي خون، جاري
مثل ويروس، حاليا پندم / منتقل مي شود به فرزندم

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:36  توسط تشنه دريانورد  | 

در بخت و اقبال و علم مديريت
سلام.امروز میخوام برم سر موضوعی که بیشتر شعرای آقای زرویی از اون نوعه.که من از این نوع شعراش خیلی خوشم میاد. پس شعر زیر روبخونید:

☺♥☻

اولين شرط نفي گمراهي /دانش است و سواد و آگاهي
هر مديري كه در جهان باشد / بايد آگاه و كاردان باشد
ندهد هوشمند با تدبير / «به فرومايه، كارهاي خطير»
شرط احراز پست و جاه و جلال / نيست تنها سواد و علم و كمال
آنچه البته از مهمات است / بخت و اقبال و ارتباطات است
اي بسا دكتراي در فيزيك / شده صندوقدار در بوتيك
وي بسا كم سواد ناآگاه / شد رئيس فلان پژوهشگاه
ثانيا هيچ كس به آن مفهوم / نشود جامع تمام علوم
ليك در اين ولايت اي فرزند / همه در هر زمينه استادند
چه بسا يك عزيز شيميدان / بوده معمار در فلان استان
شده بعداً رئيس دهداري / بعد از آن هم مدير بهداري
بعد از آن، با فشار تشكيلات / عضو هيات مديره شيلات
پس از آن، طبق حكم در نامه / رفته در سازمان برنامه
بعداً از سازمان كه بيرون رفت / سردرآورده از وزارت نفت...
جان بابا، توهم در اين عالم / تا تواني، نگو نمي دانم
گيرم اصلا بدون تدبيري / كه مهم نيست، ياد مي گيري!

♣اگر با ایشون موافق نیستین تو نظرات بگین چرا♣

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:43  توسط تشنه دريانورد  | 

سلام-باز هم از نظرات بی دریغ شما کمال تشکر رو دارم.دیگه فهمیدم که حتما این وبلاگ ۲۰ تا طرفدار بیشتر داره.اگه آمار وبلاگو نگاه کنین میبینین که بازدید کل ۶۰ تا به بالاست ولی ۴۰ تاش خودم بودم.پس اگر هر کس ۱ بار به وبلاگم اومده باشه ۲۰ نفر وبلاگمو دیدن(تازه فقط دیدن).اینه که من تصمیم گرفتم همچنان با وجود مشغله فراوان ادامه بدم.

نظر بده تا دل من شاد کنی         نظر ندادی الهی باد کنی!

براي دانشگاه آزاد... !

در پشت اين ميز
ما در خيال وضع خيط و پيط خويشيم؛
يعني كه اينجا
در اين اتاق سرد و نمناك
شادان و شنگوليم از گفتار استاد
اينجاست دانشگاه آزاد !
***
ما در خيال مدرك بي مصرف خويش
آينده تابان كشك آلود خود را
-آرام، آرام-
در اين تجارتخانه معروف و گمنام
چشم انتظاريم
چوخ بيقراريم!
***
ماييم مردان فرار از تانك و از تير
آينده ساز مرز و بومي شير تو شير
كمبود امكانات و كشك و قند و چايي
بي اعتدالي، نارسايي
الحق چه خوش گفته « ابو المجد سنايي »«1»
« اي دل بلا، اي دل بلا، اي دل بلايي ! »
***
ما از تبار سنگ پاييم
از سرزمين « اسب ابلق، سم طلا» ييم !
پادر هواييم !
آه اي رئيس كل دانشگاه آزاد
در جيب من ديگر نمي يابي پشيزي
از لطف سركار
من غوره اي بودم، ولي گشتم مويزي !
آيا ميان آنچه در زنبيلتان است،
هنگام ثبت نام در آغاز هر « ترم »
چيزي به نام « رحم » يا « انصاف » هم هست ؟!
***
طرح جديد « علم بازار شبانه » (!)
ما را ز شكوا كرد مأيوس !
لبهايمان را مثل « زيپي » روي هم دوخت
صد جايمان سوخت !
آه اي بزرگاني كه اندر رأس كاريد
وقتي كه روز اول ترم
شهريه ها را مي شماريد،
آنگه كه خوشحاليد و شنگوليد و دلشاد
آهسته زير لب بگوييد:
« بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد ! »
« بيچاره دانشجوي دانشگاه آزاد ! »

***********************
پاورقي:
«1»- نام شاعر عماد خراساني است! منتها اگر: عماد روستايي يا پارسايي يا يك چيز ديگري در همين مايه ها بود، ما مجبور نمي شديم اسم شاعر ديگري را بياوريم! البته رعايت قافيه، مهمتر از اين حرفهاست و اهل تحقيق، همين كار ما را مي توانند به عنوان يكي از صناعات ادبي محسوب بفرمايند!

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:20  توسط تشنه دريانورد  | 

آقای زرویی شعر نو هم میگن.اون هم از اون شعر نوها که دلتو کباب میکنه.من که احساساتی شدم .

این شعر در سه پرده گفته شده:

(1)
من اينجا شعر مي گويم
تو آنجا شعر مي گويي
خلايق شعر مي گويند و ما هم شعرمي گوييم و
بعضي معر مي گويند و مي خوانند
عجب رويي !
مرا از روح شبنم تاب آهو رنگ سيمابي ملالي نيست،
براي شعر گفتن هم دگر امروزه حالي نيست
من از اعماق گردآلود دودآلود مي آيم !
رئيس محترم،
ز فردا، اگر اتول ياري كند من زود مي آيم !

(2)
كلامم بوي شلغم ناك احساسي است،
- آبي رنگ-
گلابي را چرا خوردند با گردو، بگوييد آي آدمها !
چه تنگ است اين طرف، آقا برو يك ذره آنورتر !
چرا هل مي دهي جانم ؟!
چه شيرين است سوهان قم اي فرياد !
برادر جان !
چراكفش تو پايم را نمي فهمد ؟ !
چرا له مي كني پاي مرا با كفش بي احساس گل مالت !
بزن راننده در را، من رسيدم باز كن در را !
نرو من مانده ام اينجا
الا اي مرد بي انصاف ! وا كن در
به جان مادرت وا كن كه ديرم شد !
چرا رفتي ؟ بمان لختي !...
ولي افسوس...
خدايا ! بار الها ! كردگارا ! خالقا ! ربا !
محيطي وحشت آور ناك و دلگير است و راهي نيست
دگر تا چند فرسخ آنطرفتر ايستگاهي نيست
خداوندا تو مي داني
كه آنجا ايستگاهم بود
راهم بود !...
خدا را شكر در وا شد !
كنون چون برق خارج مي شوم تا باز گردم اين مسافت را
چه خوشحالم ! ولي اي واي در را بست و پايم ماند !
كجا اي لامروت ؟ پاي من مانده است در وا كن
اگر مردي بيا پايين و دعوا كن !
ولي انگار راه افتاد... اي فرياد...
اي بيداد...

(3)
من اينجا شعر مي گويم
دو ماهي رفته از آن روز تاريخي
من اينجا شاد و شنگولم
لبم از خنده لبريز است
هوايي جالب آلود آور انگيز است!
من اينجا خفته ام بر روي تختي نرم و مهتابي
سرم بر بالشي از پشم مرغابي !
عجب خوابي!
كنار تخت من جمعند طفلانم:
ثريا، سوسن و كبري و صغري، مهري و نرگس
حسن، جعفر، علي، محمود و اصغربا زنم ليلا !
چه خوشحالند
كه مي بينند من فهميده ام احساس شرم آگين شبدر را !
و بر تخت مريضستان و با اين پاي مصنوعي
تو پنداري كه من با پاي سالم شعر مي گويم !
عزيزم ! همسرم ليلا !
تو مي داني كه من با پاي چپ هم شعر خواهم گفت !

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:33  توسط تشنه دريانورد  | 

زندگی نامه
سلام.به دلیل درخواست های مکرر و نظرهای بی شمار شما (۱ نظر!)  مبنی بر گذاشتن زندگینامه آقای زرویی در وبلاگ من هم این کار رو انجام دادم.تمام اطلاعاتی که من به دست آوردم همین هاست::::::: 

اینم خودشه

ابوالفضل زرويي نصرآبادی، شاعر، نويسنده و طنزپرداز معاصر، متولد پانزدهم ارديبهشت ماه 1348 است. آغاز فعاليت حرفه‌اي وي به دوازده سال پيش برمي‌گردد. او طي اين مدت با بسياري از نشريات ايران همكاري داشته است، از جمله: همشهري، گل آقا، جام جم، انتخاب، زن، ايرانيان، مهر، كيهان ورزشي و ...
از او تا به حال دو كتاب با عناوين «تذكرة المقامات»  و «افسانه‌‌هاي امروزي» به چاپ رسيده است. همچنين نخستين «وقايع نامه طنز ايران» كار مشترك او و همسرش "فريبا فرشادمهر" است.

 ایشان از طنز پردازان صاحب نام معاصر و همكاران قديمي گل‌آقا با اسم مستعار ملانصرالدين! است كه ستون تذكره‌المقامات او در هفته‌نامه گل‌آقا خوانندگان بسياري داشت. زرويي همچنين سال گذشته در بخش طنز اولين جشنواره شعر فجر منتخب گرديد و تاكنون در عرصه شعر طنز آثار فراواني منتشر كرده است كه آخرين آنها مجموعه اشعار طنزي است كه سال گذشته در روزنامه همشهري به چاپ مي رساند و به زودي به صورت كتاب منتشر خواهد شد .



من تونستم همینقدر اطلاعات کسب کنم.ولی این جور که از شعر های ایشون معلومه ایشون هنرمندی اند که با شعرهاشون میخوان حرف دل مردمو بزنن.که اکثرا این حرف ها خطاب به دستگاههای دولتیه.

تا بعد تا بعد

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:24  توسط تشنه دريانورد  | 

در باب مشكلات بچه داري و حفظ اموال
سلام-اول بگم اگه نظر ندین دیگه به روز نمیکنم(نه تو رو به خدا به روز کن!!!).

خب حالا نظر بدین من بدونم اصلا از شعرا خوشتون میاد یا جمع کنم برم.

حالا بریم سراغ شعر دیگری از آقای زرویی بدون مقدمه بخوانید::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مثل سرو و گل و چنار و كلم / بچه هم رشد مي كند كم كم
با عنايات بخت فرخنده / مي شود بچه نم نمك گنده
با رفيقي، پس از كمي دوری / گفتم: «الان كجاست گوگوري؟
طفلكي مهد كودكش دوره؟» / گفت: «الان كلاس كنكوره!»
تا سبيل پسر درآمده است / پير مادر- پدر درآمده است
گرچه ساعات، كند مي گذرد / روي هم رفته، تند مي گذرد
بعد يك دوره فرود و فراز / مي شود چشم و گوش كودك، باز
آفت بچه اي كه اين قدي است / فرق بين هزاري و صدي است
آه از آن دم كه اين وجود حريص / دهد از رنگ پولها، تشخيص
كه كدامش عزيز و معتبر است / يا كدام از كدام، بيشتر است
از زماني كه جمع كرد و شمرد / عيدي اش را نمي تواني خورد
برنداري كه «خواب مي باشد» / كه سرش تو حساب مي باشد!
كم شود گر زعيدي اش چيزی / مي كند قهر و آبروريزي
بعد هم مي كند سخنرانی / توي جشن و عزا و مهماني
كه منم كودكي دل آزرده / پدرم عيدي مرا خورده!

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:12  توسط تشنه دريانورد  | 

دراحوالات نور چشم
آقای زرویی صاحب پسری اند به نام حسام الدین که خیلی اونو دوست دارند.چند شعر هم در احوالات آن بزرگوار والا مقام فرمودند که خواندن آنها خالی از لطف نیست.

در جهان، با تلاش و سعي كثير / پسري مانده از حقير فقير
رزق مقسوم اگر حواله شود / مانده يك كم كه هفت ساله شود
به خودم رفته، از اصالت نسل / هست عيناً كپي برابر اصل
پسري عاشق كتاب و تفنگ / پسري درس خوان و زبر و زرنگ
در تكاليف، بي معطلي است / تازه الان كلاس اولي است
پسري مثل شهد گل، شيرين / نام اين گل پسر: حسام الدين
عاشق شعر و قصه هاي خودي است / قهرمان هم كه غالباً «نخودي» است
تن مخلص، كبود از مشته / بس كه در خانه اژدها كشته
بچه هرچند بي تميز بود / پيش مادر- پدر، عزيز بود
پسر زشت «ويتوكورلئونه» / پيش چشم پدر «آلن دلون» ه
اون يكي هم زشت و قزميته / واسه مادرش «براد پيت» ه
مادر دختراي بي شوهر / به «جنيفر لوپز» مي گن: عنتر
جوجه زشت لايق افسوس / «سيندرلا» ست پيش چشم خروس
ما هم البته يك كمي، آره / بچه تون رو خدا نگه داره

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:31  توسط تشنه دريانورد  | 

دوباره سلام-امان از عاشقی-وقتی آدم عاشق میشه میخواد یه جوری به عشقش حرفاشو بزنه ولی باید مواظب باشه احساساتی نشه که خرابکاری میکنه.میگید چجوری؟ این شعرو بخونید:

 

حضور حضرت منيژه خاتون* چطوره حال بچه گربه هاتون؟

برای آن دهان و چشم و ابرو* هميشه بنده بوده ام دعاگو

زبس که رفته عشق توی قلبم * نوشتم اسمتونو روی قلبم

خدا گواهه تا شما نيايين * از تو گلوم غذا نميره پايين

شبا همش ياد شما ميکنم * ميرم به آسمون نيگا ميکنم

شما رو مثل ماه ميکشم هی* شبا هميشه آه ميکشم هی

کسی خبر نداره از قضايا* نه جی جی و نه مامی و نه پاپا

به جای« ماريا کری» و« گوگوش» * نوار گريه دار ميکنم گوش

: « قشنگترين پيرهنتو تنت کن * تاج سر سروری تو سرت کن

چشماتو مست کن همه جارو بشکن * الا دل ساده و عاشق من»

دلم ميخواد که از سر محبت * به عشق من بدين جواب مثبت

بگين «بله» وگرنه دلگير ميشم * تو زندگی دچار تاُ خير ميشم

اگه جواب نه بياد تو نامه ت * خلاصه قهر، قهر تا قيامت!

فدای اون که« نه» نميگه ميشم* عاشق يک دختر ديگه ميشم

تو بی لياقتی اگه بگی «نه»* اند حماقتی اگه بگی «نه»

ببين تو آينه، آخه اين چه ريخته؟* مثل تو صد تا توی کوچه ريخته !

تو خانمی؟ تو خشگلی؟ چه حرفا!!!....* حرف زياد نزن برو بينيم باااا... ****

بشين عزيز پرت و پلا نگو مرد* اين مدلی نميشه عاشقی کرد

تو هر دلی يه عشق موندگاره* آدم که بيشتر از يه دل نداره

درسته، ديگه توی شهر ما نيست*دلی که مثل کاروانسرا نيست

بازم همون دلای بچگی مون! دلای با صفای بچگی مون!

يه چيز ميگم ايشالا دلخور نشين: قربون اون دلای تک سرنشين!!!

این شعر از اولین شعر های آقای زروییه به همین دلیل بعضی جاهاش کمی لنگ میزنه.البته ایشان با کلمات خوب بازی کرده.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:9  توسط تشنه دريانورد  | 

خوب.بعد از یاد نام خدا بریم سراغ حال و احوال. ببینید با زبان طنز چگونه میتوان احوال دیگران را پرسید:

يك سلام بلند و گرم و لطيف / به تو خواننده عزيز و شريف
تو كه معجوني از گلاب و هلی / تو كه صاحب كمال و اهل دلي
تو كه از غير، اهل حال تری / تو كه از آب هم زلال تري
آن چه آرايش صلابت توست / خوبي و پاكي و نجابت توست
اي بلوچ، اي عرب، قجر، گيلك / ترك و كرد و لر و عشاير و لك
يك سلام و درود طولانی / به تو در هركجاي ايراني
حالت كسب و كار، مطلوبه؟ / حال خانوم و بچه ها خوبه؟
والده، خوبه اصل حالت شون؟ / ابوي، رفع شد كسالت شون؟
دوره ها خونه شماست هنوز؟ / نذر هر سال تون به جاست هنوز؟
سر كار، اون پسر مهندسه رفت؟ / بچه كوچيكه تون به مدرسه رفت؟
اخوي، سردماغ و قبراقه؟ / اهل منزل، دماغ شون چاقه؟
مام شكر خدا، ملالي نيست / مشكلي باشه هم خيالي نيست
دل تون شاد و سفره هاتون پر / تن تون بي نياز از دكتر
چرخ تون وانمونه از حركت / زندگي تون دراز و پربركت
هيچ مردي، نمونه تو قفسی / آبروتون نريزه پيش كسي
شب تون روز و كوزه تون پرآب / مخمل جانمازتون بي خواب
بچه هاتون سلامت و دانا / اهل «بالوالدين احسانا»
دست تون پيش كس دراز نشه / لب تون جز به خنده باز نشه
از ازل تا غروب روز حيات / برمحمد و آل او صلوات

(صلوات یادتون نره!)

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:2  توسط تشنه دريانورد  | 

سلام.بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب.آقای نصر آبادی شاعر طنز پرداز معاصره که در حال حاضر 3 کتاب: وقايع‌نامه‌ي طنز ايران ، تذکرة المقامات و افسانه‌هاي امروزي رو به چاپ رسونده.
ایشان در دیدارهایی که رهبر با شاعران دارند حضور دارند و با اشعار طنزشان حال و هوای آنجا را همیشه عوض میکنند.
من قصد دارم شما رو هم به جمع دوستارانشون اضافه کنم.پس بریم سراغ اولین شعر:
اي خدا، واحد و يگانه تويی / خوبي و لطف بي كرانه تويي
اي خداي احد، خداي صمد / واجب لم يلد و لم يولد
تو عليم و حليم و جباری / تو حكيم و رحيم و غفاري
خالق كل كائنات جهان / آفريننده زمين و زمان
بحر بي اعتنا به كوزه ما / بي نياز از نماز و روزه ما
بار افسوس و آه آورديم / كوزه اي پرگناه آورديم
شد شب امتحان و ما نگران / مثل اطفال تخس درس نخوان
درس دنيا كه حكمت ازلي است / امتحانش، شفاهي و عملي است
اي دريغا كه بيم و ترس نبود / فكرمان در كلاس و درس نبود
اي دريغا كه عمرمان طي شد / ماه ارديبهشت مان دي شد
قفل خودبسته را كليدي نيست / سال تحصيلي جديدي نيست
***
تا شكستيم و رازمان شد فاش / هاتف آمد كه نااميد نباش
اين معلم اگرچه قهار است / مهربان و كريم و ستار است
رحمتش واسع است و نامحدود / نكند دلشكسته را مردود
اي بسا زاهدان كه مي ميرند / نمره زير بيست مي گيرند
وي بسا دلشكسته از ته ليست / رفت بالا و نمره اش شد بيست
***
اي خدا، رحم كن به چشم ترم / كه ز شيطان، سياه نامه ترم
كرده ام سالها چو بي خبران / گريه با خويش و خنده با دگران
رنجها برده ام كه با ترفند / بنشانم به چهره اي لبخند
بارها نقد مشكلي بين / بازگفتم به شيوه اي لين
سعي كردم كه جمله سردی / ننشاند به خاطري، گردي
اگر اين نكته، فاش يا گم بود / سعي من در نشاط مردم بود
حرمت طنز، آبروي من است / شادي مردم، آرزوي من است
گر از اين كوره ذوق خشكيده / شاد شد، خاطري ستمديده
حرفهايم اگر بيان بودند / بهر آنان كه بي زبان بودند،
در لحد بازكن زبان مرا / شاد كن درگذشتگان مرا

انشاءالله
-------------------------------------------------------------

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:15  توسط تشنه دريانورد  |