ز حال و روز رفيقي سئوال كردم، گفت:«مراد ، شكر خدا حاصل است و هستم شاد»
براي عرض هنر ، بچه اش تپق زد و گفت:« فلك به مردم نادان دهد زمام مراد !»
آن شنيدستي كه روزي دختري با مادرشگفت: اين «عباس احمد ريزه» خيلي بي حياست
مي رود آهسته هر مهتاب شب بر پشت بام چونكه آنجا كاملاً مشرف به بام خانه ماست
دفتري همراه دارد و اندر آن تا نيمه شب مي نويسد چيزهايي را كه حتماً نارواست
واقف از اين داستان تنها فقط من نيستم دختر «كبري كچل» هم واقف از اين ماجراست
شايد او بر گونة پرجوش من دل بسته است كز پس ِصد من كِرِم هم باز آثارش بجاست
گر چنين باشد كه من پنداشتم پس اين پسر واقعاً بدجنس و بدكردار و رند و ناقلاست
چند شب زين پيشتر «بيبينسا» با دخترش گفته اين عباس، خيلي پخمه و بي دست و پاست
گرچه «دانشجوي دانشگاه آزادست»، ليك وضع دخلش صدبرابر كمتر از باباي ماست
اتفاقاً دختر «كلثوم جان» هم، پارسال رد شد از كنكور و الان همسر «حاجي رضاست»
پول بايد داشت مادر جان كه هر كس علمجوست بلانسبت به «مولانا جلال الدين» گداست
بالاخص تحصيل در جايي كه بايد پول داد تازه از اينها گذشته، مدركش پا در هواست
گر ببينم بار ديگر روي بام عباس را سنگ خواهم زد به او هر چند با ما آشناست
مادرش خنديد و گفت: او را مزن كاين بينوا خورده چندي چوب دانشگاه و عمرش برفناست
نيست اين بيچاره در فكر تو و امثال تو گر در اين انديشهاي پندارت اي دختر خطاست
خود نمي داني مگر كاين خاك برسر، شاعر است پس حسابش از حساب اكبر و اصغر سواست
صرفه جويي مي كند در برق و هر مهتاب شب روي بام از بي كسي هم صحبت باد صباست
ببخشید یکم کج و کوله نوشتم![]()
در بساط بي دلان، اختر شمردن مشكل است
آبروي خود ميان خلق بردن مشكل است
صحنهْ آيينه را ديدار بلبل شرط نيست
جلوهْ طاووس را در گل فشردن مشكل است
آبدزدك در خفا آبي به خجلت مي خورد
مال مردم را ميان جمع خوردن مشكل است
هر كه بامش بيش، برفش بيش، يعني فصل برف
زندگاني بالاخص اطراف جردن مشكل است
پير, ما را وقت رفتن نكته اي در كار كرد:
كارها را دست نامحرم سپردن مشكل است
نيست «ملا» بردن بار امانت هيچ سخت
زير بار منّت اغيار مردن مشكل است