سلام.بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب.آقای نصر آبادی شاعر طنز پرداز معاصره که در حال حاضر 3 کتاب: وقايعنامهي طنز ايران ، تذکرة المقامات و افسانههاي امروزي رو به چاپ رسونده.
ایشان در دیدارهایی که رهبر با شاعران دارند حضور دارند و با اشعار طنزشان حال و هوای آنجا را همیشه عوض میکنند.
من قصد دارم شما رو هم به جمع دوستارانشون اضافه کنم.پس بریم سراغ اولین شعر:
اي خدا، واحد و يگانه تويی / خوبي و لطف بي كرانه تويي
اي خداي احد، خداي صمد / واجب لم يلد و لم يولد
تو عليم و حليم و جباری / تو حكيم و رحيم و غفاري
خالق كل كائنات جهان / آفريننده زمين و زمان
بحر بي اعتنا به كوزه ما / بي نياز از نماز و روزه ما
بار افسوس و آه آورديم / كوزه اي پرگناه آورديم
شد شب امتحان و ما نگران / مثل اطفال تخس درس نخوان
درس دنيا كه حكمت ازلي است / امتحانش، شفاهي و عملي است
اي دريغا كه بيم و ترس نبود / فكرمان در كلاس و درس نبود
اي دريغا كه عمرمان طي شد / ماه ارديبهشت مان دي شد
قفل خودبسته را كليدي نيست / سال تحصيلي جديدي نيست
***
تا شكستيم و رازمان شد فاش / هاتف آمد كه نااميد نباش
اين معلم اگرچه قهار است / مهربان و كريم و ستار است
رحمتش واسع است و نامحدود / نكند دلشكسته را مردود
اي بسا زاهدان كه مي ميرند / نمره زير بيست مي گيرند
وي بسا دلشكسته از ته ليست / رفت بالا و نمره اش شد بيست
***
اي خدا، رحم كن به چشم ترم / كه ز شيطان، سياه نامه ترم
كرده ام سالها چو بي خبران / گريه با خويش و خنده با دگران
رنجها برده ام كه با ترفند / بنشانم به چهره اي لبخند
بارها نقد مشكلي بين / بازگفتم به شيوه اي لين
سعي كردم كه جمله سردی / ننشاند به خاطري، گردي
اگر اين نكته، فاش يا گم بود / سعي من در نشاط مردم بود
حرمت طنز، آبروي من است / شادي مردم، آرزوي من است
گر از اين كوره ذوق خشكيده / شاد شد، خاطري ستمديده
حرفهايم اگر بيان بودند / بهر آنان كه بي زبان بودند،
در لحد بازكن زبان مرا / شاد كن درگذشتگان مرا
انشاءالله
-------------------------------------------------------------