تبليغاتX
اشعار طنز زرویی نصر آبادی
مثنوي ملاّنا!
سلام.باز هم از نظراتتون ممنونم.باز خوبه اين وبگذر آمار رو ثبت ميكنه وگرنه نااميد ميشدم.اينم از شعر كلاسيك بعدي:

             مثنوي ملّانا!



«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
اي حسام الدين! كجايي؟ دير شد!
قصّه بايد گفت، امّا قصه كو؟
گر تو مي داني، بيا، بنشين، بگو
شرح معني مي دهم، احسنت! زه!
گر تو بهتر مي دهي شرحش، بده
يا به قول شاعر شيرين سخن
«گر تو بهتر مي زني، بستان، بزن!»
تا كه احساسم بياباني شده
شعرهايم بند تنباني شده!
سوز و ساز من ز جاي ديگر است
اي برادر! وضع من خر تو خر است
من چه گويم؟ بشنو از باباي من
داستان خواستگاريهاي من
تا كه اشكم ريخت در اين راستا
شعرهايم آبكي شد اي فتي!
اي حسام الدّين كلينكسي بيار
تا بگويم داستاني گريه دار
***
بود در اقصاي «جابلقا» كسي
بود سنّ و سال او نزديك «سي»
مبتلا چون ما به دردي لاعلاج
داشت در سر، آرزوي ازدواج
از تكاپو، گوي توفيقي نبرد
عاقبت هم طفلكي ناكام مرد
بي عروسي، بي پلو، بي «ريم، دارام»
«پس سخن كوتاه بايد، والسلام!»
***
گر كني تحقيق، در اين داستان
«در حقيقت، نقد حال ماست، آن»
اي حسام الدّين! بگو با آن عزب
ازدواج المرء احلي من رطب!
مثنوي با اين قشنگي ساختيم
كك به تنبان شما انداختيم!
حال، اي نابردگان از عمر، كام
اين شما و اين وزيران عظام
گر شما هم نسبتاً مثل منيد
دست اندر دامن ايشان زنيد
تا بيابان شما بستان شود
خانه هاتان «ازدواجستان» شود!

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:33  توسط تشنه دريانورد  |